تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها
جای دوستان خالی، در این سفری که از ساری می آمدم، در بخشی از مسیر هوا بسیار زیبا بود.
رانندگی در پیچ و خم جاده در ارتفاعات با مه و ترافیک و خطرات جاده خالی از لطف نیست.
در حین رانندگی چند عکس با گوشی گرفتم، که می توانید در ادامه مطلب آنها را ببنید.
امیدوارم لذت ببرید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 22 توسط فرهاد |

در وب سایت رنگین کمان مطلبی را دیدم، بسیار جالب به نظر می آمد. مطلبی در مورد درآغوش گرفتن، که فکر می کنم، جدا از این که شنیدن یا خواندنش خالی از لطف نیست، می تواند بسیار مفید هم باشد.

البته در انتها به اعدادی اشاره می کند، بسیار مهم. شخصاً برای خودم کمی نگران شدم. پس وامصیبتا برای ما و دیگران.
برای خواندن مطلب برر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 10 توسط فرهاد |

چقدر بده که آدم با حالت عصبانیت به سمت کسی برود و آماده دعوا باشد که چرا به من گفتی:"کوری؟"
تازه بعد بفهمد که او به لهجه ساروی گفته:" بوری؟"
این جمله را امروز وقتی یک ماشین در ساری از کنار ماشین من رد می شد، ایستاد و گفت.
من که عصبانی شده بودم، از ماشینم پیاده شدم و رفتم که برم یقه راننده را بگیرم چرا بد صدام کرده تازه فهمیدم اشتباه از من بوده.
کمی شرمنده شدم از ایشان عذر خواهی کردم، این سوءتفاهم گذاشتم به حساب لحجه شیرین و در بعضی مواقع سخت ساروی.

پ.ن:
بوری یعنی " داری میری؟"
بنده خدا می خواست بیاد جای پارک من پارک کنه.

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 12 توسط فرهاد |

ستیز من تنها با تاریکی است، و برای ستیز و نبرد با تاریکی، شمشیر به روی آن نمی کشم،
بلکه چراغی می افروزم.

                                                                                                      زرتشت
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 17 توسط فرهاد |

چند شب پیش بود، با چند تا از دوستان نشسته بودیم . . . و البته به موسیقی هم گوش می دادیم.
بعد از مدتی یکی از دوستان با ذوق، پیشنهاد داد که به یکی از آهنگ های جمیز بلانت انگلیسی گوش دهیم. من که تا به حال اسمش را نشنیده بودم، موافقت کردم.

آهنگ تصویری بود، خواننده فقط با تک نوازی پیانو با اجرای خودش آهنگی زیبا، سرشار از احساس را می خواند.
زیبایی آهنگ من را بر آن داشت، که هم خود آهنگ را برای دانلود در سایت بگذارم و هم متن آهنگ را.
جهت دانلود آهنگ Goodbye my Lover به حجم ( 647 کیلوبایت)
جهت مشاهده متن آهنگ بر روی ادامه متن کلیک کنید.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت 15 توسط فرهاد |

  .........

 تقريباً ظهر بود رسيدم خانه. كليد انداختم، وارد خانه شدم. در خانمان هيچ كس نبود. به خودم گفتم طبق معمول حتماً هر كسي دنبال كار خودش است. يا دانشگاه‌اند، يا مدرسه، يا اداره.
هوا گرم بود. عرق كرده بودم. لباس‌هايم را عوض كردم. با اينكه هوا همچنان گرم بود، كولر آبي خانه را روشن نكردم.
به حياط خانه رفتم، ساعاتي خودم را . . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 16 توسط فرهاد |

به نظر شما عمق فاجعه براي كسي كه از 48 ساعت قبل از اين‌كه به دوشنبه ساعت 11 شب برسد، منتظر آن لحظه بوده است، تازه وقتي به آن لحظه مي رسد، متوجه مي‌شود، دوشنبه نيست، بلكه سه‌شنبه است، چقدر است.
تا به حال چنين چيزي برايم اتفاق نيفتاده بود. وقتي متوجه اشتباهم شدم، از خودم خجالت كشيدم.

پ.ن: فكر بد هم نكنيد، من از علاقمندان برنامه 90 هستم، كه اين هفته روي يك اشتباه از دستش دادم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/11ساعت 13 توسط فرهاد |

وقتي چند روز را تقريباً در سكوت بسر مي‌بري، وقتي براي چند روز حتي صداي خودت را نمي‌شنوي، كسي نيست، به حرفهايت گوش كند، يا بهتر بگم، براي حرف‌هايت گوشي نيست.
 وقتي بي‌حوصله هستي، يا احساس مي‌كني چقدر كار ناتمام داري، يا چقدر برنامه‌هاست كه هنوز داري، وقتي فكر مي‌كني، جهت زندگيت انحراف دارد. روال برنامه‌هاي روزانه‌ات به هر دليلي بهم مي‌خورد. كلافه هستي. عصبي مي‌شوي.
به دنبال دليل مي‌گردي، از خودت مي‌پرسي چه به سرت مي‌آيد؟ كجا كارت ايراد داشته؟ چه كسي  . . .  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت 11 توسط فرهاد |

طي چند روز گذشته دو خبر كوتاه جالب در روزنامه خواندم كه خالي از لطف نيستند.

اولي مربوط مي‌شود به حمله مسلحانه دو جوان در تهران به يك نانوايي است. تصورش را بكنيد، با اسلحه وارد يك نانوايي شده‌اند، شاطر را تهديد كرديد، ما گرسنه‌ايم و به ما نان تازه بدهيد.
بعد از دستگيري اين دو جوان اظهار نموده‌اند، زماني كه از جلوي نانوايي رد ‌شديم، به علت گرسنگي و بوي خوش نان تازه ناگهان تصميم به حمله نانوايي گرفتيم.
اين خبر را وقتي خواندم، ياد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 17 توسط فرهاد |

یادم هست، عید هفت سال پیش بود. نوروز سال 80. آخرین سفر دسته جمعی خانواده ما با ماشین رنو 5 پدر، به شیراز داشتیم، زمانی که هنوز از بیماری مادر خبری نبود.

امسال وقتی مسیر جاده کرمان شیراز را طی می کردم، یاد آن روزها افتادم که در این جاده چه خاطراتی داشتیم تا به مقصد رسیدیم، در شیراز چه اتفاقاتی برای ما افتاد، کجاها را دیدیم، چقدر خندیدیم، چه چیزهایی که نگذشت.

امروز فهمیدم، یک اتفاق ساده، یه به ظاهر گذرا و معمولی شاید در زمانی که به وقوع می پیوند، اهمیتی نداشته باشد، ولیکن با یک حادثه یا اتفاقی دیگر، اتفاق اول پررنگ تر، جذاب تر، زیباتر می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 15 توسط فرهاد |

دكتر تاديوس‌، متألة‌ نامي‌ خواب‌ ديد مرده‌ و راهي‌ بهشت‌ است‌. مطالعاتش‌ او را آمادة‌ اين‌ سفر كرده‌ بود و در يافتن‌ مسيري‌ كه‌ او را به‌ مقصد برساند هيچ ‌مشكلي‌ نداشت‌. به‌ بهشت‌ كه‌ رسيد در زد و با گشوده‌ شدن‌ در با وارسي‌ دقيقي ‌كه‌ انتظارش‌ را نداشت‌ روبه‌رو شد. از نگهبان‌ اجازة‌ ورود خواست‌ و درمعرفي‌ خود گفت‌: انسان‌ شريف‌ و متديني‌ هستم‌، مرد خدا و همة‌ زندگي‌ام‌ را وقف‌ حمد و سپاس‌ و جلال‌ و جبروت‌ خداوندي‌ كرده‌ام‌.
     نگهبان‌ با تعجب‌ گفت‌: انسان‌! انسان‌ ديگر چيست‌؟ و چه‌گونه‌ موجودِ مضحكي‌ چون‌ تو مي‌تواند كمكي‌ به‌ جلال‌ و جبروت‌ خداوند كند؟
     دكتر تاديوس‌ مات‌ و مبهوت‌ پرسيد: يقيناً تو از وجود انسان‌ بي‌خبر نيستي‌. تو بايد بداني‌ كه‌ انسان‌، اشرف‌ مخلوقات‌ و برترين‌ آفريدة‌ خالق‌ يگانه‌است‌.
     نگهبان‌ گفت‌: در اين‌ مورد متأسفم‌ كه‌ احساسات‌ تو را جريحه‌دار مي‌كنم‌.اما آن‌ چه‌ تو مي‌گويي‌ موضوع‌ جالب‌ و سرگرم‌ كننده‌اي‌ براي‌ من‌ است‌. من‌ترديد دارم‌ كه‌ هرگز كسي‌ در اين‌جا دربارة‌ آن‌چه‌ تو انسانش‌ مي‌نامي‌ چيزي‌ شنيده‌ باشد. به‌ هر حال‌ از آن‌جا . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 9 توسط فرهاد |

خوشبخت كساني هستند، كه عقلشان پاره سنگ بر‌ مي‌دارد. چون ملكوت آسمان مال آن‌ها هست.
                                                                                                          انجيل ماتيوس 5-3

ملكوت آسمان كه معلوم نيست، ولي روي زمين حتماً مال آن‌هاست.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 18 توسط فرهاد |

بهمن سال 80 بدترين ماه زندگي من بود. ماهي كه در آخرين روز‌هايش مادر عزيزم را از دست دادم. ماهي كه در اولين جمعه آن پزشك معالجش به صورت واضح به همه خانواده گفت:" سعي كنيد خيلي اذيت نشه. چند مسكن قوي برايش مي‌نويسم، دارو‌ها را قطع كنيد، ديگه هم نمي‌خواهيد براي ويزيت بياوريدش."

تك‌تك اين جملات مثل . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30ساعت 12 توسط فرهاد |

در چند روز گذشته با سه نفر مختلف در جامعه برخوردم، كه در يك خصوصيت هر سه مشترك بودند. البته اين سه نفر هيچ كدام به هم ربطي نداشتند و من در سه مكان مختلف ملاقات كردم.
نكته جالب برايم اين بود، هر سه نفر در بيان احساسات دروني‌شان، طرز فكرشان را درباره خصوصي‌ترين مسائل زندگي و شخصي‌شان، به راحتي بيان مي‌كردند. نقطه اشتراكي كه من در سطح اجتماع كمتر برخورده بودم.
تنهايي كارگرداني در سن پنجاه سالگي بعد از دو بار تجربه زندگي مشترك . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 9 توسط فرهاد |

آزادي؛ چه جنايت‌ها كه به نام تو نمي‌كنند.

                                                 آنتو‌ان لاووازيه

اين جمله جز آخرين جملاتي بود، كه آنتوان لاووازيه شيمي‌دان فرانسوي قبل از مرگ خود پاي گيوتين فرياد زد. مختصري از زندگي اين دانشمند و كاشف اكسيژن را مي‌توانيد در ادامه مطلب بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 21 توسط فرهاد |