خواندن مطالب ذیل را به شما توصیه نمی کنم.
منتظر پست بعدی بمانید.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه
1388/03/02ساعت 19 توسط فرهاد
ابلیس هم اگر بخواهد، می تواند از آیات کتاب مقدس به سود خود استفاده کند.
<<ویلیام شکسپیبر>>
+
نوشته شده در سه شنبه
1388/02/15ساعت 9 توسط فرهاد
همیشه وقتی برای یک مدت کوتاهی به سفری میرید، جاذبه های بصری محیط جدید می توانند چنان شما را جذب کنند، تا چشم شما از روی پاره ای حقایق بسته بماند. اما زمانی در آن محیط زندگی می کنید، خیلی چیزهای کوچک و بزرگی می بینید، که پیش فرض های شما را تغییر می دهند. البته متاسفانه بخشی از پیش فرض های غلط برای ما ایرانی ها، نوعی انزوا و بسته بودن کشور ماست. چونکه تا زمانی شما با مردم و محیط کار و اجتماع یک جامعه برخورد نداشته باشی و تمامی اطلاعاتت بر اساس منابع درجه 2 یا 3 مثل فیلم و اینترنت و تا حدودی اخبار باشد، پیش فرض های غلطی نسبت به یک جامعه پیدا میکنید.
شاید تا به حال به توریست هایی برخورد کردید، که وقتی وارد ایران شده اند، . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه
1388/01/22ساعت 12 توسط فرهاد
اتفاق جالبی که برای من و دوستم در ونیز افتاد، باعث شد چند روز در مورد آن تحقیق کنم.
داستان از این قرار بود، در میدان اصلی شهر ونیز "میدان سن مارکو" داشتیم راه می رفتیم و عکس می گرفتیم، یک دختر 15 یا 16 ساله آمد جلوی ما و یک کاغذ بزرگ رویش با حروف بزرگ به ایتالیایی چیزی نوشته شده بود نشان داد.
نمی فهمیدم چی میگه؟ همین جور اون یه چیزهایی می گفت، من هم همش می پرسیدم چی میگی؟
تا اینکه یه دختر دیگه . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/12/29ساعت 3 توسط فرهاد
داستانش طولانی است. ولی فرصتی پیش آمده،
احتمالاً برای یکی دو ماهی برای یک دوره آموزشی، کاری در ایتالیا باشم. در
واقع تا الان شش روز است که اینجا هستم.
در این چند روز چیزهای جدید زیادی را دیدم.
ایتالیایی ها آدم هایی اکثراً گرم، با نشاط، پر انرژی، راحت، خوش لباس . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/12/26ساعت 18 توسط فرهاد
این عکس رو در مهر امسال در اصفهان از داخل ماشین در ترافیک گرفتم.
نکته جالبی در عکس هست.

+
نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت 15 توسط فرهاد
خیلی دفعات وجود دارد،کسی یا کسانی از شما بابت کاری که انجام داده اید از شما تشکر کنند، ولی خیلی کم پیش می آید شما بابت آن تشکر لذت ببرید، به خود ببالید و احساس غرور کنید.
تا آنجایی من می دانم، شاید تقریباً هر بیست و هشت سال یک بار چنین شود.
برای من دیروز اتفاق افتاد.
+
نوشته شده در شنبه
1387/11/26ساعت 19 توسط فرهاد
نمی دانم، من تو را گم کرده ام، یا تو مرا پیدا نمی کنی.
دیشب فیلم نه چندان خوب "هر شب تنهایی" صدر عاملی را در جشنواره فجر دیدم. این جملات در سکانسی از فیلم در ذهن من می آمدند و می رفتند. حتی الان هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/11/17ساعت 9 توسط فرهاد
در آپارتمانی که زندگی میکنم، در توالت و اتاق خواب آن دو نکته جالب وجود دارد.
توالت این آپارتمان، برخلاف تمام توالت های جهان همیشه بوی خوبی از آن به
مشام می رسد. انواع بوهای خورشت قورمه سبزی، فسنجان، خوراک مرغ، دمپخت
برنج عطری، ماهی سرخ کرده، آش و موارد دیگر. نمی دونم چطور این بوها به
توالت آپارتمان من می رسند، ولی چیزی که مسلم است، . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه
1387/11/05ساعت 13 توسط فرهاد
کودک قفس را بخش کرد.
ق....فس
قفس
دو بخش شد
. . . و پرنده آزاد گشت.
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/10/30ساعت 13 توسط فرهاد
تابستان سال گذشته در چند روز فرصتی بوجود آمد، رمانی از اسماعیل فصیح را
بخوانم. از آنجایی خیلی اهل خواندن رمان نبودم سرسری کتاب را به دست
گرفتم. کتاب چاپ قبل از انقلاب با کاغذهایی کهنه و نا مرغوب بود. داستان
این کتاب در 4 صفحه اول چنان مرا جذب کرد، که 3-4 روزه کتاب را خواندم.
یکی دو روز بعد بود که شنیدم اسماعیل فصیح، نویسنده و کارمند بازنشسته
شرکت نفت در بیمارستانی در تهران بستری و در حال اغما می باشد. شدیداً
دوست داشتم به ملاقاتش بروم و این شخصیت را از نزدیک ببینم، متاسفانه فرصت
نشد.
یک سال و اندی بعد، تقریباً همین یکی دوماه پیش، وقتی در کتاب فروشی ایی . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه
1387/10/27ساعت 15 توسط فرهاد
این هم یک جور آگهی است.جالبه. همه چیز مکانیزه شده. آینده چه شود خدا داند.

+
نوشته شده در دوشنبه
1387/10/23ساعت 14 توسط فرهاد
If you can not change the world,change your world
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/10/12ساعت 9 توسط فرهاد
فکر نمی کردم، دیدن و بوسیدن و بغل کردن مادر پس از مدت ها، حسی زیبا و سرشار از انرژی به من دهد. این قدر این حس لذت بخش بود، حتی وقتی دم دمای صبح از خواب بیدار شدم، چند قدمی به سوی توالت می رفتم، همچنان لبخند می زدم و نمی دانستم برای چی لبخند می زنم. ناگهان یادم آمد، خواب مادر را بعد از مدت ها دیدم و بغلش کردم.
به جرات می توانم بگم، در کل عمرم دو بار با گریه از خواب پا شدم و یک بار با خنده.
گریه اولم، بر می گرده شاید به 16-17 سال پیش، که یک کابوس دیدم، خواب دیدم شخصی من را دزدیده. دومین آن، بر می گردد به یک ماه پیش، در هتلی در ساری، دقیقآً نمی دانم برای چه با گریه و حق حق زیاد از خواب پا شدم. شدت این ماجرا به حدی بود، که حتی دقایقی بعد از بیدار شدن هم نمی توانستم جلویش را بگیرم. خنده را هم که گفتم.
حالا نمی دانم تعبیر دو کابوس قبلی چیه؟ نکنه یک گاو می خواد بیاد گاو ما را بخوره؟؟!
+
نوشته شده در شنبه
1387/10/07ساعت 12 توسط فرهاد
شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...
درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد ماند...
تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود....
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." همسر عزيزم، که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم،
جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!! ......
من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری...
منبع: ناکجاآباد. ارسال شده توسط ایمیل
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/10/01ساعت 15 توسط فرهاد
یک آهنگ کوچولوی 743 کیلو بایتی تقدیم به همه دوستان.بخشی از آهنگ، ناز، ازکاست یک شاخه گل نیلوفر، محسن چاووشی.لینک دانلود آهنگ
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/09/12ساعت 10 توسط فرهاد
- آقا یه دیزی لطفاً
= بفرما بشین.
. . .
صاحب قهوه خانه، جلوی مشتری کمی آن طرف تر، یک قاشق و هاون
استیل زیر آب می شود. یک کاسه استیل قدیمی، که قوس کف کاسه باعث عدم
ایستادگی کامل آن می شود، روی میز مشتری می گذارد.
= پسر بدو یه سرویس برای آقا بیار.
= آقا پیاز هم میخوری؟
- آره یدونه بگذار. مرسی.
ظرف دیزی، یک نارنج از وسط بریده شده، نان بربری یک قاچ از
یک پیاز بزرگ دیگر چیزهایی بود که بر روی میز قرار گرفت. صاحب قهوه خانه،
با یک عنبر دست، ابتدا آب دیزی را . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه
1387/09/02ساعت 14 توسط فرهاد
در نهایت عقل کاری را در پیش می گیرد، که قلب حکم می کند.
ژان ژاک روسو
+
نوشته شده در جمعه
1387/09/01ساعت 14 توسط فرهاد
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي
شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد
وكشته شد.
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با
ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي
به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را
اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز
نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت
نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها
كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي
لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها . . .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22ساعت 14 توسط فرهاد
سراپا اگر سرد و پا بسته ایم،
ولی دل به پاییز نسپرده ایم،
چو گلدان خالی لب پنجره،
پر از خاطرات طرب خورده ایم.
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم.
اگر خون دل بود، ما خورده ایم.
اگر دل دلیل است، آورده ایم.
سال ها پیش (شاید 10 سال) وقتی برای اولین بار کاست آقای امیر کریمی به بازار آمد، من یک نسخه خریدم.
شعر بالا قسمتی از یکی از آهنگ های این کاست بود. همیشه این آهنگ رو گوش میکردم و لذت می بردم. شاید 6 سالی بود این آهنگ را نشنیده بودم، تا اینکه چند روز پیش از رادیو شنیدم.شنیدن آهنگ بیشتر از قبل روی من تاثیر گذاشت.
10 سال پیش، نه سرد و پا بسته بودم، نه داغ دل دیده بودم، نه خون دل خورده بودم، نه دل آورده بودم. فقط خاطراتی داشتم. ولی بعد از گذشت این 10 سال همه این ها برایم اتفاق افتاده است. فقط خوشحالم، دل را به پاییز نداده ام.
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/08/14ساعت 21 توسط فرهاد