تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها

"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت."

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "انتهاي فشارسنج را به ريسماني بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالا آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد.

ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/29ساعت 23 توسط فرهاد


        شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
                                    

                                                             که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 0 توسط فرهاد

اثر:   ريموند كارور
ترجمه:‌ مصطفي مستور

يكي از روزهاي گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ي اتاق‏ام در هتل مي‏توانم بيش‏تر قسمت‏هاي شهر ميدوسترن(1) را ببينم. مي‏توانم چراغ‏هاي بعضي ساختمان‏ها را كه روشن مي‏شوند، دود غليظي را كه از دودكش‏هاي بلند بالا مي‏روند، ببينم.‏ كاش مجبور نبودم به اين چيزها نگاه كنم.

مي‏خواهم داستاني را براي شما نقل كنم كه . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 16 توسط فرهاد

چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت می کردم، گفت: " می دونی فرق روزگار و آموزگار چیه؟ "
-"نه"
-جایی خواندم نوشته بود؛
" آموزگار اول درس می دهد، بعد امتحان می گیرد، روزگار اول امتحان می گیرد، بعد درس می دهد."      

خیلی به فکر رفتم. یک دفعه یاد امتحان هایی که روزگار از من گرفته افتادم. بعضی از امتحان چه سخت و دردناک بودند،بعضی چه شیرین و زیبا. خیلی به امتحان ها فکر نمی کنم، ولی یک چیز را می دونم، درس های قشنگی را از بر کرده ام.
موقع صحبت با دوستم تو دلم گفتم: " خدایا شکرت."      

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/18ساعت 6 توسط فرهاد

نمی دونم چی بگم.
فقط بگم، نوایی سوخته از تار که به صورت سولو نواخته می شود، جهت  دانلود (674KB)  برای شما انتخاب کردم.
این تصنیف یادآور خیلی خاطرات تلخ و شیرین برای من است. خواستم زیباییش را با شما قسمت کنم.  
فقط اضافه کنم، این تصنیف، از ساخته های آقای کیوان ساکت، نوازنده چیره دست تار و سه تار است، که در کاست فسانه آقای بسطامی این روزها همه جا در دسترس است.
امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/16ساعت 13 توسط فرهاد

کلاس دوم دبستان بودم. ساعت 5:30 بعد از ظهر بعد از این که کلاس تعطیل شد، در حیاط بودم که دوستم از من پرسید، "برای روز مادر، چی برای مامانت خریدی؟"
پرسیدم: "مگه امروز، روز مادره؟"
خندید گفت: "چطور نمی دونی که امروز روز مادره؟ باید چیزی برایش بگیری؟"
جا خوردم، گفتم: "چکار کنیم؟"
-"بیا با هم بریم، گلی چیزی پیدا کنیم، برایش بخریم."


دوستم بسته ای کادو شده در دستش داشت. مطمئن بودم . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 23 توسط فرهاد

در ایستگاه تاکسی بودم. ترافیک بیداد می کرد. ساعت هفت شب بود. تخمین زدم، حداقل یک ساعت و نیم دیگر تا خانه فاصله دارم. من و چند نفر دیگر مدتی بود، در ایستگاه ایستاده بودیم.
ناگهان جوانی را دیدم، وحشت زده وسط خیابان می دوید. وحشت و نگرانی را به راحتی می توانستی در نگاه او ببینی. جوان به نقطه نامعلومی متمرکز شده بود و پیوسته می دوید. دویدن جوانی آن موقع شب، با سامسونیتی در دست، کفش هایی مجلسی . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/09ساعت 18 توسط فرهاد

چند شب پیش بود فیلم "عطر: داستان یک جنایت" را دیدم.
 فیلم خیلی قشنگی بود. اول این که از لحاظ ظاهر و به قول معروف آب و رنگ فیلم خیلی قوی بود. ولی به هر حال خیلی نمی خواهم در مورد نماها، سکانس های فیلم بنویسم، همین قدر بدانید، که پر خرج ترین فیلم تاریخ سینمای آلمان بوده است. فیلمی که کارگردانان بزرگی همچون، اسنلی کوبریک، مارتین اسکروسیزی، تیم برتون و رایدلی اسکات و چند تای دیگر . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07ساعت 14 توسط فرهاد

به پیش روی من تا چشم کار می کند دریاست،
چراغ ساحل آلودگی ها در افق پیداست،

در این ساحل که من افتاده ام خاموش،
غمم دریا، دلم تنهاست،

وجودم بسته در زنجیر تعلقهاست،
و خروش موج می کند با من نجوا،

که هر که دل به دریا زد رهائی یافت،
                        که هر که دل به دریا زد رهائی یافت،
  
                                             فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 18 توسط فرهاد

برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک
ساحل آرام خود را داشته باشید.
این جهان، جهان تغییر است، نه تقدیر.

                                          لئو تولستوی

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 0 توسط فرهاد

وقتي عادتي پديد مي‌آيد، مبارزه با آن دشوار است. اما هنگامي که همين عادت ما را مجبور مي‌کند، رفتار جديدي را درپيش‌ بگيريم، تصميم‌هاي جديد و انتخاب‌هاي نويي که انجام‌ مي‌دهيم، آگاهمان مي‌سازد، که اين عادت به زحمتش نمي‌ارزد.

          ريچارد کرولي

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 10 توسط فرهاد