"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت."
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "انتهاي فشارسنج را به ريسماني بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالا آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد.
ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر . . .
که تا یک دم، بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
اثر: ريموند كارور
ترجمه: مصطفي مستور
يكي از روزهاي گرم و مرطوب است. من از پنجرهي اتاقام در هتل ميتوانم بيشتر قسمتهاي شهر ميدوسترن(1) را ببينم. ميتوانم چراغهاي بعضي ساختمانها را كه روشن ميشوند، دود غليظي را كه از دودكشهاي بلند بالا ميروند، ببينم. كاش مجبور نبودم به اين چيزها نگاه كنم.
ميخواهم داستاني را براي شما نقل كنم كه . . .
چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت می کردم، گفت: " می دونی فرق روزگار و آموزگار چیه؟ "
-"نه"
-جایی خواندم نوشته بود؛
" آموزگار اول درس می دهد، بعد امتحان می گیرد، روزگار اول امتحان می گیرد، بعد درس می دهد."
خیلی به فکر رفتم. یک دفعه یاد امتحان هایی که روزگار از من گرفته افتادم. بعضی از امتحان چه سخت و دردناک بودند،بعضی چه شیرین و زیبا. خیلی به امتحان ها فکر نمی کنم، ولی یک چیز را می دونم، درس های قشنگی را از بر کرده ام.
موقع صحبت با دوستم تو دلم گفتم: " خدایا شکرت."
نمی دونم چی بگم.
فقط بگم، نوایی سوخته از تار که به صورت سولو نواخته می شود، جهت دانلود (674KB) برای شما انتخاب کردم.
این تصنیف یادآور خیلی خاطرات تلخ و شیرین برای من است. خواستم زیباییش را با شما قسمت کنم.
فقط اضافه کنم، این تصنیف، از ساخته های آقای کیوان ساکت، نوازنده چیره دست تار و سه تار است، که در کاست فسانه آقای بسطامی این روزها همه جا در دسترس است.
امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید.
کلاس دوم دبستان بودم. ساعت 5:30 بعد از ظهر بعد از این که کلاس تعطیل شد، در حیاط بودم که دوستم از من پرسید، "برای روز مادر، چی برای مامانت خریدی؟"
پرسیدم: "مگه امروز، روز مادره؟"
خندید گفت: "چطور نمی دونی که امروز روز مادره؟ باید چیزی برایش بگیری؟"
جا خوردم، گفتم: "چکار کنیم؟"
-"بیا با هم بریم، گلی چیزی پیدا کنیم، برایش بخریم."
دوستم بسته ای کادو شده در دستش داشت. مطمئن بودم . . .
در ایستگاه تاکسی بودم. ترافیک بیداد می کرد. ساعت هفت شب بود. تخمین زدم، حداقل یک ساعت و نیم دیگر تا خانه فاصله دارم. من و چند نفر دیگر مدتی بود، در ایستگاه ایستاده بودیم.
ناگهان جوانی را دیدم، وحشت زده وسط خیابان می دوید. وحشت و نگرانی را به راحتی می توانستی در نگاه او ببینی. جوان به نقطه نامعلومی متمرکز شده بود و پیوسته می دوید. دویدن جوانی آن موقع شب، با سامسونیتی در دست، کفش هایی مجلسی . . .
در این ساحل که من افتاده ام خاموش،
غمم دریا، دلم تنهاست،
وجودم بسته در زنجیر تعلقهاست،
و خروش موج می کند با من نجوا،
که هر که دل به دریا زد رهائی یافت،
که هر که دل به دریا زد رهائی یافت،
فریدون مشیری
برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک
ساحل آرام خود را داشته باشید.
این جهان، جهان تغییر است، نه تقدیر.
لئو تولستوی
وقتي عادتي پديد ميآيد، مبارزه با آن دشوار است. اما هنگامي که همين عادت ما را مجبور ميکند، رفتار جديدي را درپيش بگيريم، تصميمهاي جديد و انتخابهاي نويي که انجام ميدهيم، آگاهمان ميسازد، که اين عادت به زحمتش نميارزد.
ريچارد کرولي

