تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها
آن كه بي باده كند جان مرا مست، كجاست
                                                                آن كه بيرون كند از جان و دلم، دست كجاست
آن كه سوگنــد خـورم، جز به سر او نخورم
                                                                آن كه سوگند من و توبه‌ام بشكست، كجـاست

شعر بالا از آن دو بيت شعرهايي است، كه خيلي دوست دارم. لطف اين شعر وقتي بيشتر مي‌شود، كه آن را با صداي آقاي افتخاري بشنويد.
جهت شنيدن آن مي‌توانيد، اينجا را (585kb) كليك كنيد.
جدا از شعر زيبا و آواز زيباي آقاي افتخاري، يك زيبايي نهفته ديگري در آن هست، كه آن را هم خيلي دوست دارم. آن هم معني دوپهلوي شعر است. اين كه منظور شاعر از كسي كه قرار بي باده جان وي را مست كند، گم شده است، يا هنوز پيدا نشده است. و اين كه شيريني مستي وي را چشيده، يا نه، بلكه به دنبال آن است.

چون من فكر مي‌كنم، انسان تا خوبي و يا حتي بدي چيزي را لمس نكند، نمي‌تواند به ماهيت آن دقيق پي ببرد. البته نه به اين معني كه هر چيز در اين دينا بايد توسط هر كس امتحان شود. نه، چون ما آدم‌ها آن قدر وقت نداريم. اما وقتي صحبت از چيزي به نام عشق است، و اين كه همه به دنبال آن هستند، واقعاً چه تعريفي مي‌توان از آن داشت.به هر حال، شاعر پارادوكس خيلي قشنگي را ايجاد كرده.
البته شايد از منظر عرفان جواب ساده‌تر و مشخص‌تر از اين‌ها باشد. ولي مهم اين است و اميدوارم كه شما از شنيدن و خواندن آن لذت ببريد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15 توسط فرهاد

یادمه، در اولین برخورد با او، برداشتم این بود، که او دختری با اعتماد به نفس بالا، ساده، معصوم و البته رویایی بود. برداشتی که تا آخرین روزی که دیدمش، تغییر نکرد.
یادمه، اولین باری احساس وابستگي به او كردم، زماني بود هيچ بهانه‌اي براي زنگ زدن پيدا نمي‌كردم.
یادمه، اولین لبخندی که از او دیدم، فوران خون در رگ هام، گرمای مطبوعی را به صورت من رساند.
یادمه، اولین باری که احساس کردم، دارم عاشقش می شوم، چه موقعیتی داشتم. داشتیم . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 3 توسط فرهاد

تا حالا فکر کردی:
گوسفندهای یک گله چقدر چوپانشان را دوست دارند؟
صبح که او را می بینند، با کلی شوق و ذوق از طویله می پرند بیرون. شروع می کنند به دویدن و با هم بازی کردن. از آنجایی که به چوپانشان اعتماد دارند، هر مسیری را که چوپان راهنمایی می کند، طی می کنند، تا به یک مرتع مناسب و پر آب و علف برسند. چوپان برای آنها، خدا، صاحب، رفیق و راهنمای غذا و آب است.
ولی نمی دانند، چرا این همه مورد لطف و محبت قرار می گیرند. نمی دانند برای چه می بایست فقط بخورند، بچرخند و لذت ببرند. وحتی تصور پایان شومی را که در انتظارشان هست را هم نمی توانند بکنند؟
زندگی رسم عجیبی است، نه برای آن چوپان. بلکه برای آن گوسفندی که هر روزش را با باز کردن درب طویله توسط آن چوپان عاشقانه آغاز می کند.

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 7 توسط فرهاد

همه ما می دانیم، که این کره خاکی که در آن زندگی می کنیم، یکی از کوچکترین جز از عالم است. همه ما توی کتاب های دوران تحصیل خودمان خواندیم، که چه قدر در عالم هستی و نیستی کوچکیم. ولی نمی دانم چرا ما آدم ها با این که می دانیم، هیچ وقت یادمان نیست. چون یادمان نیست، به هم دروغ می گوییم، دعوا می کنیم، تقلا می کنیم، مغرور می شویم، طمع و هزاران هزار گناه دیگر مرتکب می شویم. برای چه؟ شاید برای این که نمی دونیم، کیستیم و چیستسم؟
البته سوال و جواب های صبا هم در این ضمینه جالبند.
به هر حال، چند تا عکس مسلماً تکراری برای شما از منظومه شمسی انتخاب کردم، که جدا از این که تلنگری هستند برای یادآوری این که کجا هستیم و چه قدر کوچک هستیم، دیدنش هم خالی از لطف نیست.
برای دیدن می توانید، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 7 توسط فرهاد