تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها

چند شب پيش بود، راديو مي‌گفت:
ويليام شكسپير، خالق آثار و نمايشنامه‌هاي بزرگ ادبي، در زندگي شخصي دچار بسياري مشكلات بوده است. از جمله اين‌كه با همسرش  آن ‏هاتاوی (Anne Hathaway)  هميشه در جنگ و بحث و دعوا بوده است. همين جنگ و دعوا يكي از دلايلي بوده كه وي را به انزوا و گوشه‌نشيني روانه كرده بود. اين گوشه‌نشيني باعث شده بود، او به ادبيات بيشتر متمايل شود و بالاخره باعث خلق شاهكارهاي عشقي و ادبي بزرگي در زمان خود شده بود كه تا به حال زنده مانده‌اند و هنوز خواندني هستند.


فكر كردم، اين جمله مي‌گويند:" پشت سر هر مرد موفق يك زن هست، كاملاً صحت دارد. حالا اصلاً خوب و بد او مهم نيست. مهم اينه كه يك زن باشد، هركس مي‌خواهد باشد، باشد."
ولي جداً اگر همسر شکسپیر يك زن خوب و ايده‌آل برايش بود، شايد من و شما الان كسي به اسم شكسپير هم نمي‌شناختيم. چون همه وقتش را پر می کردُ.

 زندگي چقدر عجيب است. نه؟

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 10 توسط فرهاد

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:
"من کور هستم، لطفا کمک کنید."
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و جمله دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5 توسط فرهاد

چند روز پيش توي كارگاه بودم، مسول مالي شركت مقداري پول به من داد و از من خواست كه پول را به يكي از پيمانكاران بدهم.
او كه جواني سي و چند ساله با ريشي تقريباً انبوه و موهايي بلند بود. وقتي براي پر كردن رسيد از او اسمش را پرسيدم، گفت:" سهراب سپهري".
خنديدم گفتم:" اذيت نكن. حوصله ندارم."بالاخره بعد از كلي گفتن و خنديدن كارت شناسايش را نشان داد تا مطمئن بشوم خود سهراب سپهري است.
كمي با هم صحبت كرديم. كمي كه چه عرض كنم، به درازا كشيد. عجيب از صحبت كردن با او لذت مي‌بردم. از خودش گفت. از زندگيش. از ازدواجش در سن چهارده سالگي  . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت 21 توسط فرهاد

يك روز بعد ازظهر پنج‌شنبه‌اي بعد از اتمام كار در كارگاه هوس كردم قدمي در اطراف كارگاه بزنم و از نزديك شاليزارهاي برنج ديدن كنم.
تا به حال از نزديك يك شاليزار نديده بود. خيلي برايم زيبا و جالب بود.
طرف‌هاي ساعت 5 بعد ازظهر، در يك هواي خنک و مرطوب در مرداد ماه شهر ساري نزديك مكاني تا چشم كار مي‌كند، رنگ سبز مي‌بينيد، صداي قورباغه، آوازهاي جيرجيرك‌ها، صداي پرندگان در اين هوا مي‌شنويد، نمي‌دانيد چه حس زيبايي دارد. نزديك 2 ساعت فقط راه رفتم و لذت بردم.
البته چندتا عكس 1.3 مگاپيكسلي با گوشي گرفتم، كه حاصل سه عكس انتخاب كردم براي شما گذاشتم، كه لااقل بخشي از لطافت تصاويري كه ديدم، انتقال بدم.
براي ديدن عكس‌ها مي‌توانيد روي ادامه مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت 1 توسط فرهاد