تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها
گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشم‌اندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لب‌های غنچه شده‌اش برد تا  ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمی‌دانم سر چی می‌خواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نرده‌ی کنار اسکله می‌پريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!

پ.ن:  برگرفته از سایت حضور خلوت انس

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت 0 توسط فرهاد

9860 روز گذشت.
الان وقتي نگاه مي‌كنم، همه‌اش را مي‌تونم تو يك دقيقه خلاصه كنم.
عمر چه زود مي‌گذرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11ساعت 20 توسط فرهاد

مطمئنم تا حالا بار‌ها شده كه احساس گرسنگي را تجربه كرديد. احساسي، كه به ماهيچه‌هاي معده شما فشار مي‌آورد، فشار خون شما پايين مي‌آورد، بي‌حال و بي‌رمقتان مي‌كند.
توان حرف زدن و حركت و تصميم و حتي تحمل را هم از شما مي‌گيرد.
با اين كه اين نوع احساس گرسنگي بعضي واقع خيلي اذيت مي‌كند، به مجردي كمي غذا به شما برسد، شما را خوب مي‌كند. توان و قدرت و رمق را به شما بر‌مي‌گرداند. اين نوع گرسنگي را مي‌شود گرسنگي جسمي گفت.
اما نمي‌دانم تا حالا با يك گرسنه روحي بر خورده‌ايد؟
كسي كه با شدت و حدت زياد طلب غذا مي‌كند، كسي كه هميشه احساس مي‌كند، گرسنه خواهد ماند و امكان دارد . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 18 توسط فرهاد