تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها

دكتر تاديوس‌، متألة‌ نامي‌ خواب‌ ديد مرده‌ و راهي‌ بهشت‌ است‌. مطالعاتش‌ او را آمادة‌ اين‌ سفر كرده‌ بود و در يافتن‌ مسيري‌ كه‌ او را به‌ مقصد برساند هيچ ‌مشكلي‌ نداشت‌. به‌ بهشت‌ كه‌ رسيد در زد و با گشوده‌ شدن‌ در با وارسي‌ دقيقي ‌كه‌ انتظارش‌ را نداشت‌ روبه‌رو شد. از نگهبان‌ اجازة‌ ورود خواست‌ و درمعرفي‌ خود گفت‌: انسان‌ شريف‌ و متديني‌ هستم‌، مرد خدا و همة‌ زندگي‌ام‌ را وقف‌ حمد و سپاس‌ و جلال‌ و جبروت‌ خداوندي‌ كرده‌ام‌.
     نگهبان‌ با تعجب‌ گفت‌: انسان‌! انسان‌ ديگر چيست‌؟ و چه‌گونه‌ موجودِ مضحكي‌ چون‌ تو مي‌تواند كمكي‌ به‌ جلال‌ و جبروت‌ خداوند كند؟
     دكتر تاديوس‌ مات‌ و مبهوت‌ پرسيد: يقيناً تو از وجود انسان‌ بي‌خبر نيستي‌. تو بايد بداني‌ كه‌ انسان‌، اشرف‌ مخلوقات‌ و برترين‌ آفريدة‌ خالق‌ يگانه‌است‌.
     نگهبان‌ گفت‌: در اين‌ مورد متأسفم‌ كه‌ احساسات‌ تو را جريحه‌دار مي‌كنم‌.اما آن‌ چه‌ تو مي‌گويي‌ موضوع‌ جالب‌ و سرگرم‌ كننده‌اي‌ براي‌ من‌ است‌. من‌ترديد دارم‌ كه‌ هرگز كسي‌ در اين‌جا دربارة‌ آن‌چه‌ تو انسانش‌ مي‌نامي‌ چيزي‌ شنيده‌ باشد. به‌ هر حال‌ از آن‌جا . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 9 توسط فرهاد

خوشبخت كساني هستند، كه عقلشان پاره سنگ بر‌ مي‌دارد. چون ملكوت آسمان مال آن‌ها هست.
                                                                                                          انجيل ماتيوس 5-3

ملكوت آسمان كه معلوم نيست، ولي روي زمين حتماً مال آن‌هاست.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 18 توسط فرهاد