.........
تقريباً ظهر بود رسيدم خانه. كليد انداختم، وارد خانه شدم. در خانمان هيچ كس نبود. به خودم گفتم طبق معمول حتماً هر كسي دنبال كار خودش است. يا دانشگاهاند، يا مدرسه، يا اداره.
هوا گرم بود. عرق كرده بودم. لباسهايم را عوض كردم. با اينكه هوا همچنان گرم بود، كولر آبي خانه را روشن نكردم.
به حياط خانه رفتم، ساعاتي خودم را . . . .
ادامه مطلب
به نظر شما عمق فاجعه براي كسي كه از 48 ساعت قبل از اينكه به دوشنبه ساعت 11 شب برسد، منتظر آن لحظه بوده است، تازه وقتي به آن لحظه مي رسد، متوجه ميشود، دوشنبه نيست، بلكه سهشنبه است، چقدر است.
تا به حال چنين چيزي برايم اتفاق نيفتاده بود. وقتي متوجه اشتباهم شدم، از خودم خجالت كشيدم.
پ.ن: فكر بد هم نكنيد، من از علاقمندان برنامه 90 هستم، كه اين هفته روي يك اشتباه از دستش دادم.
وقتي چند روز را تقريباً در سكوت بسر ميبري، وقتي براي چند روز حتي صداي
خودت را نميشنوي، كسي نيست، به حرفهايت گوش كند، يا بهتر بگم، براي
حرفهايت گوشي نيست.
وقتي بيحوصله هستي، يا احساس ميكني چقدر كار ناتمام داري، يا چقدر
برنامههاست كه هنوز داري، وقتي فكر ميكني، جهت زندگيت انحراف دارد. روال
برنامههاي روزانهات به هر دليلي بهم ميخورد. كلافه هستي. عصبي ميشوي.
به دنبال دليل ميگردي، از خودت ميپرسي چه به سرت ميآيد؟ كجا كارت ايراد داشته؟ چه كسي . . .
ادامه مطلب