یادم می آید، نوزده، بیست سال پیش، در سفری که از کرمان به
تهران، با مادر و دوخواهر کوچکترم در یک کوپه درجه دو دربست قطار، احساس
از دست دادن مادر را برای اولین بار تجربه کردم.
احساس خیلی بدی همراه با ترس و تزلزل و نگرانی بود. آن هم فقط برای چند دقیقه.
یادمه، در ایستگاه بافق یزد، قطار برای نماز شب ایستاد. دیدن سیل مردم برای
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه
1387/04/28ساعت 17 توسط فرهاد
می توانم بگم، پس از مدت ها چند شب پیش بود، فیلم بسیار خوبی دیدم.پس از یک روز سخت و خسته کننده، شب هنگام، تقریباً اواخر شب، یکی از دوستان، فیلم The pursuit of happyness را پیشنهاد کرد. با این که خیلی خسته بودم، پیشنهادش رو پذیرفتم، به تماشای فیلم نشستم. این فیلم با بازی ویل اسمیت چنان برای من جذاب شد، که حتی وقتی ساعت 3 بامداد فیلم تمام شده بود، من همچنان درگیر فیلم بودم. خواب را از سرم برده بود.فیلم در جستجوی خوشبختی، برگرفته از کتابی به همین عنوان، نوشته، کریستوفر گاردنر، یک اتوبیوگرافی هست. داستان بر اساس اتفاقات زندگی مردی، با مشکلات مادی فراوان است. در این دوره از زندگیش، مرد همسرش، خانه اش، اتومبیلش و لوازم زندگیش را از دست می دهد. به فلاکت و بدبختی می رسد، بی خانمان می شود، در توالت و ایستگاه مترو می خوابد، اما امیدش را از دست نمی دهد.
این مرد، الان با ثروتی در حدود 60 میلیون دلار یکی از ثروتمندان امریکایست.دیدین داستان زندگی این مرد، اهدافش، امید هایش، نوع نگاهش به مسائل، تحمل سختی هایش، واقعاً به انسان انرژی می دهد.پیشنهاد می کنم حتماً این فیلم را ببینید و لذت ببرید.
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/04/23ساعت 18 توسط فرهاد
جای دوستان خالی، در این سفری که از ساری می آمدم، در بخشی از مسیر هوا بسیار زیبا بود.
رانندگی در پیچ و خم جاده در ارتفاعات با مه و ترافیک و خطرات جاده خالی از لطف نیست.
در حین رانندگی چند عکس با گوشی گرفتم، که می توانید در ادامه مطلب آنها را ببنید.
امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/04/16ساعت 22 توسط فرهاد
در وب سایت رنگین کمان مطلبی را دیدم، بسیار جالب به نظر می آمد. مطلبی در مورد درآغوش گرفتن، که فکر می کنم، جدا از این که شنیدن یا خواندنش خالی از لطف نیست، می تواند بسیار مفید هم باشد.
البته در انتها به اعدادی اشاره می کند، بسیار مهم. شخصاً برای خودم کمی نگران شدم. پس وامصیبتا برای ما و دیگران.
برای خواندن مطلب برر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/04/09ساعت 10 توسط فرهاد
چقدر بده که آدم با حالت عصبانیت به سمت کسی برود و آماده دعوا باشد که چرا به من گفتی:"کوری؟"
تازه بعد بفهمد که او به لهجه ساروی گفته:" بوری؟"
این جمله را امروز وقتی یک ماشین در ساری از کنار ماشین من رد می شد، ایستاد و گفت.
من که عصبانی شده بودم، از ماشینم پیاده شدم و رفتم که برم یقه راننده را بگیرم چرا بد صدام کرده تازه فهمیدم اشتباه از من بوده.
کمی شرمنده شدم از ایشان عذر خواهی کردم، این سوءتفاهم گذاشتم به حساب لحجه شیرین و در بعضی مواقع سخت ساروی.
پ.ن:
بوری یعنی " داری میری؟"
بنده خدا می خواست بیاد جای پارک من پارک کنه.
+
نوشته شده در شنبه
1387/04/01ساعت 12 توسط فرهاد