کودک قفس را بخش کرد.
ق....فس
قفس دو بخش شد
. . . و پرنده آزاد گشت.
تابستان سال گذشته در چند روز فرصتی بوجود آمد، رمانی از اسماعیل فصیح را
بخوانم. از آنجایی خیلی اهل خواندن رمان نبودم سرسری کتاب را به دست
گرفتم. کتاب چاپ قبل از انقلاب با کاغذهایی کهنه و نا مرغوب بود. داستان
این کتاب در 4 صفحه اول چنان مرا جذب کرد، که 3-4 روزه کتاب را خواندم.
یکی دو روز بعد بود که شنیدم اسماعیل فصیح، نویسنده و کارمند بازنشسته
شرکت نفت در بیمارستانی در تهران بستری و در حال اغما می باشد. شدیداً
دوست داشتم به ملاقاتش بروم و این شخصیت را از نزدیک ببینم، متاسفانه فرصت
نشد.
یک سال و اندی بعد، تقریباً همین یکی دوماه پیش، وقتی در کتاب فروشی ایی . . .
جالبه. همه چیز مکانیزه شده. آینده چه شود خدا داند.

فکر نمی کردم، دیدن و بوسیدن و بغل کردن مادر پس از مدت ها، حسی زیبا و سرشار از انرژی به من دهد. این قدر این حس لذت بخش بود، حتی وقتی دم دمای صبح از خواب بیدار شدم، چند قدمی به سوی توالت می رفتم، همچنان لبخند می زدم و نمی دانستم برای چی لبخند می زنم. ناگهان یادم آمد، خواب مادر را بعد از مدت ها دیدم و بغلش کردم.
به جرات می توانم بگم، در کل عمرم دو بار با گریه از خواب پا شدم و یک بار با خنده.
گریه اولم، بر می گرده شاید به 16-17 سال پیش، که یک کابوس دیدم، خواب دیدم شخصی من را دزدیده. دومین آن، بر می گردد به یک ماه پیش، در هتلی در ساری، دقیقآً نمی دانم برای چه با گریه و حق حق زیاد از خواب پا شدم. شدت این ماجرا به حدی بود، که حتی دقایقی بعد از بیدار شدن هم نمی توانستم جلویش را بگیرم. خنده را هم که گفتم.
حالا نمی دانم تعبیر دو کابوس قبلی چیه؟ نکنه یک گاو می خواد بیاد گاو ما را بخوره؟؟!
شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...
درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد ماند...
تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود....
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." همسر عزيزم، که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم،
جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!! ......
من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری...
منبع: ناکجاآباد. ارسال شده توسط ایمیل

