
در اين رمان 124 صفحهاي كه ماركز آن را در سال 2004 نوشته، داستان روزنامهنگاري روايت ميشود كه در نود سالگي خود، دلبسته دختري 14 ساله ميشود و طي آن خاطره روابط نامشروع خود را با فاحشهها مرور ميكند.
رمان خاطره ی دلبرکان غمگین من اینگونه آغاز می شود: "در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خود پیشکش کنم."
در پشت جلد رمان می خوانید:
"این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیرترین شادکامی ها برسید و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را بمثابه والاترین موهبت کهنسالی از آنِ خود سازد."
البته اين كتاب قبلاً نيزتوسط آقاي امير حسين فطانت از زبان اصلي "اسپانيايي" به فارسي به نام "خاطره روسپيان سوداه زده من" ترجمه شده است، و توسط نشر ایران در امریکا منتشر شده است.
ميتوانيد، كتاب "خاطره روسپيان سودا زده من" از اينجا دانلود كنيد.
پينوشت: نقد آقاي مهاجراني بر كتاب و مقايسه دو ترجمه
مطلب فوق در سال 86 آمده شده بود، اما به علت فراموشی، با دو سال تاخییر منتشر میشود.
تابستان سال گذشته در چند روز فرصتی بوجود آمد، رمانی از اسماعیل فصیح را
بخوانم. از آنجایی خیلی اهل خواندن رمان نبودم سرسری کتاب را به دست
گرفتم. کتاب چاپ قبل از انقلاب با کاغذهایی کهنه و نا مرغوب بود. داستان
این کتاب در 4 صفحه اول چنان مرا جذب کرد، که 3-4 روزه کتاب را خواندم.
یکی دو روز بعد بود که شنیدم اسماعیل فصیح، نویسنده و کارمند بازنشسته
شرکت نفت در بیمارستانی در تهران بستری و در حال اغما می باشد. شدیداً
دوست داشتم به ملاقاتش بروم و این شخصیت را از نزدیک ببینم، متاسفانه فرصت
نشد.
یک سال و اندی بعد، تقریباً همین یکی دوماه پیش، وقتی در کتاب فروشی ایی . . .
شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...
درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد ماند...
تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود....
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." همسر عزيزم، که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم،
جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!! ......
من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری...
منبع: ناکجاآباد. ارسال شده توسط ایمیل
پ.ن: برگرفته از سایت حضور خلوت انس
اثر: ريموند كارور
ترجمه: مصطفي مستور
يكي از روزهاي گرم و مرطوب است. من از پنجرهي اتاقام در هتل ميتوانم بيشتر قسمتهاي شهر ميدوسترن(1) را ببينم. ميتوانم چراغهاي بعضي ساختمانها را كه روشن ميشوند، دود غليظي را كه از دودكشهاي بلند بالا ميروند، ببينم. كاش مجبور نبودم به اين چيزها نگاه كنم.
ميخواهم داستاني را براي شما نقل كنم كه . . .
در این ساحل که من افتاده ام خاموش،
غمم دریا، دلم تنهاست،
وجودم بسته در زنجیر تعلقهاست،
و خروش موج می کند با من نجوا،
که هر که دل به دریا زد رهائی یافت،
که هر که دل به دریا زد رهائی یافت،
فریدون مشیری
و شب هر یک بیدار می شدیم و آن دیگر را در پهلوی خود می یافتیم و می دیدیم که جایی نرفته، و همه چیزهای دیگر غیر واقعی می نمود. وقتی که خسته می شدیم می خوابیدیم و هر کدام بیدار می شدیم، آن یکی نیز بیدار می شد و تنها نمی ماندیم. . .
این همه جنگ و جدل، حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکی است.
مردی موز در دست در باران قدم می زند. از کجا میآيد؟ به کجا میرود؟ چرا موز میخورد؟ باران با چه شدتی میبارد؟ موز را از کجا آورده؟ اسم موز چيست؟ با چه سرعتی حرکت میکند؟ آيا به باران اهميتی میدهد؟ توی ذهنش چی میگذرد؟. کی اين پرسشها را میپرسد؟ کی قرار است جواب بدهد؟
چرا؟ اهميتی هم دارد؟ دربارهی مردی . . .
اثر: ریموند کارور
ترجمه:فرزانه طاهری
همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد، پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش . . .
سلام
به دوستانی که اهل کتاب و کتاب خوانی هستند، کتاب سنفونی مردگان اثر عباس معروفی پیشنهاد می کنم.
البته آنهایی که اهل کتاب باشند، حتما" این کتاب را خواندند. به هر حال سمفونی مردگان رمانی . . .

یکبار در اردوگاه کنده ای را در آتش گذاشتم و کنده پر از مورچه بود. همین که شروع به سوختن کرد، انبوه مورچه ها بیرون ریختند. اول به طرف وسط رفتند که آتش می سوخت. بعد برگشتند و به ته کنده فرار کردند.هنگامی که به قدر کافی در ته کنده جمع شدند توی آتش می افتادند. بعضی ها در می رفتند و نمی دانستند کجا می روند،ولی بیشترشان به طرف آتش و بعد ته کنده می رفتند و سرانجام . . .
شوپن هاور نویسنده یونانی

