تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها
امروز مطلب جالبی خواندم.
نوشته بود:


آیا می دانید، چرا وقتی یک نوزاد گریه می کند، با صدای ش..ش..ش شما آرام میشود.
به دلیل اینکه این صدا، صدای آبی را که اطراف نوزاد در دوران جنینی است، تداعی می کند.
در ضمن یکی از دلایلی که صدای ساحل دریا به انشان آرامش می دهد، همین است.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 9 توسط فرهاد

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام.

                                                                                                        نادر شاه افشار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 13 توسط فرهاد

ابلیس هم اگر بخواهد، می تواند از آیات کتاب مقدس به

سود خود استفاده کند.

                                                       <<ویلیام شکسپیبر>>

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 9 توسط فرهاد

خیلی دفعات وجود دارد،کسی یا کسانی از شما بابت کاری که انجام داده اید از شما تشکر کنند، ولی خیلی کم پیش می آید شما بابت آن تشکر لذت ببرید، به خود ببالید و احساس غرور کنید.

تا آنجایی من می دانم، شاید تقریباً هر بیست و هشت سال یک بار چنین شود.
برای من دیروز اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 19 توسط فرهاد

کودک قفس را بخش کرد.

ق....فس

قفس دو بخش شد

. . . و پرنده آزاد گشت.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 13 توسط فرهاد

این هم یک جور آگهی است.

جالبه. همه چیز مکانیزه شده. آینده چه شود خدا داند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 14 توسط فرهاد

در نهایت عقل کاری را در پیش می گیرد، که قلب حکم می کند.
                                                
                                                                       ژان ژاک روسو
+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 14 توسط فرهاد

رادیو فرهنگ امروز برای لحظاتی با یک نمایشنامه رادیویی چنان من را به خودش مجذوب کرد که گذر زمان را نفهمیدم.
داستان از این قرار بود، یک پزشک جراح به دوست بیمارش که بزودی می مرد، می گوید می تواند مغزش را با یک چشم از بدنش در هنگام مرگ جدا کند و آنها را در یک لگن برای مدت زیادی نگه دارد. البته مغز را بوسیله یک دستگاه مشابه قلب با تغذیه خون اکسیژن دار زنده نگهداری کند. آن مغز با آن چشم درون لگن . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 17 توسط فرهاد

چقدر زیباست، وقتی می بینی در ورودی های شهر تبریز تابلو زدند: " مسافر عریز به تبریز، شهر بدون گدا خوش آمدید."
حتی جایی دیگر می خوانی در صورتی که ندرتاً گدایی دیدید با شماره * * * * * * تماس بگیرید.

آیا می شود روزی در فرودگاه های ایران تابلویی زد به این عنوان؟: " مسافر عزیز به ایران، کشور بدون فقیر خوش آمدید."
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 6 توسط فرهاد

وقتی آدم در 48 ساعت گذشته 3 دعوای حسابی و همچین جون دار در اتوبان های این شهر بزرگ میبیند، کمی نگران میشه که آخه اشکال کار کجاست؟

- عدم رعایت قوانین راهنمایی رانندگی
- عدم توجه به حقوق دیگران
- سطح پایین فرهنگ رانندگی
یا
- محق دانستن خودمان در همه نوع موقعیت.

وقتی از کنار این دوستان می گذشتم، فقط ناراحتی و افسوس تنها واکنشی بود که به چهره ام اضافه
می شد. البته نه برای آن ها بلکه برای خودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 15 توسط فرهاد

برنج سرد را می‌توان خورد، چای سرد را می‌توان نوشید،
اما نگاه سرد را نمی‌توان تحمل کرد.


                                                                               
                                                                                <<
ضرب المثل چینی >>
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 1 توسط فرهاد

در وب سایت رنگین کمان مطلبی را دیدم، بسیار جالب به نظر می آمد. مطلبی در مورد درآغوش گرفتن، که فکر می کنم، جدا از این که شنیدن یا خواندنش خالی از لطف نیست، می تواند بسیار مفید هم باشد.

البته در انتها به اعدادی اشاره می کند، بسیار مهم. شخصاً برای خودم کمی نگران شدم. پس وامصیبتا برای ما و دیگران.
برای خواندن مطلب برر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 10 توسط فرهاد

ستیز من تنها با تاریکی است، و برای ستیز و نبرد با تاریکی، شمشیر به روی آن نمی کشم،
بلکه چراغی می افروزم.

                                                                                                      زرتشت
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 17 توسط فرهاد

طي چند روز گذشته دو خبر كوتاه جالب در روزنامه خواندم كه خالي از لطف نيستند.

اولي مربوط مي‌شود به حمله مسلحانه دو جوان در تهران به يك نانوايي است. تصورش را بكنيد، با اسلحه وارد يك نانوايي شده‌اند، شاطر را تهديد كرديد، ما گرسنه‌ايم و به ما نان تازه بدهيد.
بعد از دستگيري اين دو جوان اظهار نموده‌اند، زماني كه از جلوي نانوايي رد ‌شديم، به علت گرسنگي و بوي خوش نان تازه ناگهان تصميم به حمله نانوايي گرفتيم.
اين خبر را وقتي خواندم، ياد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 17 توسط فرهاد

خوشبخت كساني هستند، كه عقلشان پاره سنگ بر‌ مي‌دارد. چون ملكوت آسمان مال آن‌ها هست.
                                                                                                          انجيل ماتيوس 5-3

ملكوت آسمان كه معلوم نيست، ولي روي زمين حتماً مال آن‌هاست.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 18 توسط فرهاد

آزادي؛ چه جنايت‌ها كه به نام تو نمي‌كنند.

                                                 آنتو‌ان لاووازيه

اين جمله جز آخرين جملاتي بود، كه آنتوان لاووازيه شيمي‌دان فرانسوي قبل از مرگ خود پاي گيوتين فرياد زد. مختصري از زندگي اين دانشمند و كاشف اكسيژن را مي‌توانيد در ادامه مطلب بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 21 توسط فرهاد

يكي از دوستان كه در زمينه مرغ و مرغداري مادر فعاليت مي‌كند، تعريف مي‌كرد، وقتي جوجه‌هاي يكي و دو روزه مرغ و خروس به سالن مي‌آوريم، در فضاهايي باكس‌بندي شده اين مرغ و خروس‌ها رو نگهداري مي‌كنيم. بطوري كه جوجه‌هاي مرغ در چند باكس در اطراف و جوجه‌هاي خروس در يك باكس در وسط قرار مي‌گيرند كه تقريباً هميشه نسبت يك به ده تعداد خروس‌ها به مرغ‌ها حفظ مي‌شود.
ولي جالبي قضيه اينجاست، در مدت 2 ماه تا زماني خروس‌ها به بلوغ خودشان برسند، از ديدن مرغ‌هاي نازنين محروم مي‌مانند، زيرا اگر از اول كنار خانم‌هاي خوشكل بمانند، وقتي به سن بلوغ برسند، خيلي تمايلي به آن‌ها ندارند. ولي بعد از 2 ماه كم كم خروس‌ها شروع به نوك زدن به ديوار حائل بين خودشان با مرغ‌ها مي‌كنند و زماني اين ديوار برداشته شود، هر كدام براي خودشان 10 تا خانم انتخاب مي‌كنند. و تا آخري كه در اين سالن هستند، با همان 10 تا مي‌چرخند و هيچ وقت همسر خودشان را ميان 2 تا 3 هزار مرغ اشتباه تشخيص نمي‌دهند.
وقتي تعريف مي‌كرد، لحظاتي را باعث خنده و تعجب و تفريح ما شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 17 توسط فرهاد

تنها براي دو چيز نمي‌توان حدي تصور كرد.
جهان و حماقت بشر.
البته در مورد اول خيلي مطمئن نيستم.

                                                             آلبرت اينشتین
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 20 توسط فرهاد

خبر انتشار اولين داستان كوتاهم به نام، "تاكسي، اتوبوس، شخصي، ميني‌بوس . . ."، در سايت ادبي ديباچه با مديريت آقاي محمد بهارلو براي من واقعاً جالب و جذاب بود. چند وقت پيش بود، با اين سايت به واسطه وجود داستان‌هاي كوتاه متعدد حرفه‌اي و تجربي‌ که دارد، آشنا شدم.
 هميشه به اين سايت در اوقاتي وقت آزاد داشتم، سر مي‌زدم، و داستاني را انتخاب مي‌كردم. مي‌خواندم.
تا اين‌كه امروز ديدم، اين داستان در آنجا منتشر شده.
بسيار خوشحال شدم، و كمي هم مغرور.
به هرحال شما را به خواندن دوباره اين داستان در این لینک دعوت مي‌كنم.

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 11 توسط فرهاد

اين پست نگاه به چيز خاصی نیست.
فقط لينك يك بازي فلش ساده گذاشتم. اين بازي چند وقتي هست كه من را به خودش مشغول كرده.

بازي ساده، ولي در عين حال پيچيده است. هر وقت كه مي‌خواهم كمي فكرم را آزاد كنم، يا شايد به قولي تمدد اعصاب داشته باشم، از اين بازي استفاده مي‌كنم. البته اضافه كنم، اسم بازي تست تمركز است و ركورد من هم 25/84 ثانيه. عجيب اينجاست، هيچ وقت هم نتوانستم از 25 ثانيه بيشتر جلو بروم.


اگر دوست داشتيد، ركورد خودتان را هم براي من بگذاريد.
جهت مشاهده بازي، مي‌توانيد از اين اینجا استفاده كنيد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 23 توسط فرهاد

چند شب پيش بود، راديو مي‌گفت:
ويليام شكسپير، خالق آثار و نمايشنامه‌هاي بزرگ ادبي، در زندگي شخصي دچار بسياري مشكلات بوده است. از جمله اين‌كه با همسرش  آن ‏هاتاوی (Anne Hathaway)  هميشه در جنگ و بحث و دعوا بوده است. همين جنگ و دعوا يكي از دلايلي بوده كه وي را به انزوا و گوشه‌نشيني روانه كرده بود. اين گوشه‌نشيني باعث شده بود، او به ادبيات بيشتر متمايل شود و بالاخره باعث خلق شاهكارهاي عشقي و ادبي بزرگي در زمان خود شده بود كه تا به حال زنده مانده‌اند و هنوز خواندني هستند.


فكر كردم، اين جمله مي‌گويند:" پشت سر هر مرد موفق يك زن هست، كاملاً صحت دارد. حالا اصلاً خوب و بد او مهم نيست. مهم اينه كه يك زن باشد، هركس مي‌خواهد باشد، باشد."
ولي جداً اگر همسر شکسپیر يك زن خوب و ايده‌آل برايش بود، شايد من و شما الان كسي به اسم شكسپير هم نمي‌شناختيم. چون همه وقتش را پر می کردُ.

 زندگي چقدر عجيب است. نه؟

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 10 توسط فرهاد

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:
"من کور هستم، لطفا کمک کنید."
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و جمله دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5 توسط فرهاد

آن كه بي باده كند جان مرا مست، كجاست
                                                                آن كه بيرون كند از جان و دلم، دست كجاست
آن كه سوگنــد خـورم، جز به سر او نخورم
                                                                آن كه سوگند من و توبه‌ام بشكست، كجـاست

شعر بالا از آن دو بيت شعرهايي است، كه خيلي دوست دارم. لطف اين شعر وقتي بيشتر مي‌شود، كه آن را با صداي آقاي افتخاري بشنويد.
جهت شنيدن آن مي‌توانيد، اينجا را (585kb) كليك كنيد.
جدا از شعر زيبا و آواز زيباي آقاي افتخاري، يك زيبايي نهفته ديگري در آن هست، كه آن را هم خيلي دوست دارم. آن هم معني دوپهلوي شعر است. اين كه منظور شاعر از كسي كه قرار بي باده جان وي را مست كند، گم شده است، يا هنوز پيدا نشده است. و اين كه شيريني مستي وي را چشيده، يا نه، بلكه به دنبال آن است.

چون من فكر مي‌كنم، انسان تا خوبي و يا حتي بدي چيزي را لمس نكند، نمي‌تواند به ماهيت آن دقيق پي ببرد. البته نه به اين معني كه هر چيز در اين دينا بايد توسط هر كس امتحان شود. نه، چون ما آدم‌ها آن قدر وقت نداريم. اما وقتي صحبت از چيزي به نام عشق است، و اين كه همه به دنبال آن هستند، واقعاً چه تعريفي مي‌توان از آن داشت.به هر حال، شاعر پارادوكس خيلي قشنگي را ايجاد كرده.
البته شايد از منظر عرفان جواب ساده‌تر و مشخص‌تر از اين‌ها باشد. ولي مهم اين است و اميدوارم كه شما از شنيدن و خواندن آن لذت ببريد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15 توسط فرهاد

تا حالا فکر کردی:
گوسفندهای یک گله چقدر چوپانشان را دوست دارند؟
صبح که او را می بینند، با کلی شوق و ذوق از طویله می پرند بیرون. شروع می کنند به دویدن و با هم بازی کردن. از آنجایی که به چوپانشان اعتماد دارند، هر مسیری را که چوپان راهنمایی می کند، طی می کنند، تا به یک مرتع مناسب و پر آب و علف برسند. چوپان برای آنها، خدا، صاحب، رفیق و راهنمای غذا و آب است.
ولی نمی دانند، چرا این همه مورد لطف و محبت قرار می گیرند. نمی دانند برای چه می بایست فقط بخورند، بچرخند و لذت ببرند. وحتی تصور پایان شومی را که در انتظارشان هست را هم نمی توانند بکنند؟
زندگی رسم عجیبی است، نه برای آن چوپان. بلکه برای آن گوسفندی که هر روزش را با باز کردن درب طویله توسط آن چوپان عاشقانه آغاز می کند.

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 7 توسط فرهاد

"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت."

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "انتهاي فشارسنج را به ريسماني بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالا آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد.

ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/29ساعت 23 توسط فرهاد