آیا می دانید، چرا وقتی یک نوزاد گریه می کند، با صدای ش..ش..ش شما آرام میشود.
به دلیل اینکه این صدا، صدای آبی را که اطراف نوزاد در دوران جنینی است، تداعی می کند.
در ضمن یکی از دلایلی که صدای ساحل دریا به انشان آرامش می دهد، همین است.
سود خود استفاده کند.
<<ویلیام شکسپیبر>>
خیلی دفعات وجود دارد،کسی یا کسانی از شما بابت کاری که انجام داده اید از شما تشکر کنند، ولی خیلی کم پیش می آید شما بابت آن تشکر لذت ببرید، به خود ببالید و احساس غرور کنید.
تا آنجایی من می دانم، شاید تقریباً هر بیست و هشت سال یک بار چنین شود.
برای من دیروز اتفاق افتاد.
کودک قفس را بخش کرد.
ق....فس
قفس دو بخش شد
. . . و پرنده آزاد گشت.
جالبه. همه چیز مکانیزه شده. آینده چه شود خدا داند.

طي چند روز گذشته دو خبر كوتاه جالب در روزنامه خواندم كه خالي از لطف نيستند.
اولي مربوط ميشود به حمله مسلحانه دو جوان در تهران به يك نانوايي است. تصورش را بكنيد، با اسلحه وارد يك نانوايي شدهاند، شاطر را تهديد كرديد، ما گرسنهايم و به ما نان تازه بدهيد.
بعد از دستگيري اين دو جوان اظهار نمودهاند، زماني كه از جلوي نانوايي رد شديم، به علت گرسنگي و بوي خوش نان تازه ناگهان تصميم به حمله نانوايي گرفتيم.
اين خبر را وقتي خواندم، ياد . . .
ملكوت آسمان كه معلوم نيست، ولي روي زمين حتماً مال آنهاست.
اين جمله جز آخرين جملاتي بود، كه آنتوان لاووازيه شيميدان فرانسوي قبل از مرگ خود پاي گيوتين فرياد زد. مختصري از زندگي اين دانشمند و كاشف اكسيژن را ميتوانيد در ادامه مطلب بخوانيد.
يكي از دوستان كه در زمينه مرغ و مرغداري مادر فعاليت ميكند، تعريف ميكرد، وقتي جوجههاي يكي و دو روزه مرغ و خروس به سالن ميآوريم، در فضاهايي باكسبندي شده اين مرغ و خروسها رو نگهداري ميكنيم. بطوري كه جوجههاي مرغ در چند باكس در اطراف و جوجههاي خروس در يك باكس در وسط قرار ميگيرند كه تقريباً هميشه نسبت يك به ده تعداد خروسها به مرغها حفظ ميشود.
ولي جالبي قضيه اينجاست، در مدت 2 ماه تا زماني خروسها به بلوغ خودشان برسند، از ديدن مرغهاي نازنين محروم ميمانند، زيرا اگر از اول كنار خانمهاي خوشكل بمانند، وقتي به سن بلوغ برسند، خيلي تمايلي به آنها ندارند. ولي بعد از 2 ماه كم كم خروسها شروع به نوك زدن به ديوار حائل بين خودشان با مرغها ميكنند و زماني اين ديوار برداشته شود، هر كدام براي خودشان 10 تا خانم انتخاب ميكنند. و تا آخري كه در اين سالن هستند، با همان 10 تا ميچرخند و هيچ وقت همسر خودشان را ميان 2 تا 3 هزار مرغ اشتباه تشخيص نميدهند.
وقتي تعريف ميكرد، لحظاتي را باعث خنده و تعجب و تفريح ما شد.
خبر انتشار اولين داستان كوتاهم به نام، "تاكسي، اتوبوس، شخصي، مينيبوس . . ."، در سايت ادبي ديباچه با مديريت آقاي محمد بهارلو براي من واقعاً جالب و جذاب بود. چند وقت پيش بود، با اين سايت به واسطه وجود داستانهاي كوتاه متعدد حرفهاي و تجربي که دارد، آشنا شدم.
هميشه به اين سايت در اوقاتي وقت آزاد داشتم، سر ميزدم، و داستاني را انتخاب ميكردم. ميخواندم.
تا اينكه امروز ديدم، اين داستان در آنجا منتشر شده.
بسيار خوشحال شدم، و كمي هم مغرور.
به هرحال شما را به خواندن دوباره اين داستان در این لینک دعوت ميكنم.
اين پست نگاه به چيز خاصی نیست.
فقط لينك يك بازي فلش ساده گذاشتم. اين بازي چند وقتي هست كه من را به خودش مشغول كرده.
بازي ساده، ولي در عين حال پيچيده است. هر وقت كه ميخواهم كمي فكرم را آزاد كنم، يا شايد به قولي تمدد اعصاب داشته باشم، از اين بازي استفاده ميكنم. البته اضافه كنم، اسم بازي تست تمركز است و ركورد من هم 25/84 ثانيه. عجيب اينجاست، هيچ وقت هم نتوانستم از 25 ثانيه بيشتر جلو بروم.
اگر دوست داشتيد، ركورد خودتان را هم براي من بگذاريد.
جهت مشاهده بازي، ميتوانيد از اين اینجا استفاده كنيد.
چند شب پيش بود، راديو ميگفت:
ويليام شكسپير، خالق آثار و نمايشنامههاي بزرگ ادبي، در زندگي شخصي دچار بسياري مشكلات بوده است. از جمله اينكه با همسرش آن هاتاوی (Anne Hathaway) هميشه در جنگ و بحث و دعوا بوده است. همين جنگ و دعوا يكي از دلايلي بوده كه وي را به انزوا و گوشهنشيني روانه كرده بود. اين گوشهنشيني باعث شده بود، او به ادبيات بيشتر متمايل شود و بالاخره باعث خلق شاهكارهاي عشقي و ادبي بزرگي در زمان خود شده بود كه تا به حال زنده ماندهاند و هنوز خواندني هستند.
فكر كردم، اين جمله ميگويند:" پشت سر هر مرد موفق يك زن هست، كاملاً صحت دارد. حالا اصلاً خوب و بد او مهم نيست. مهم اينه كه يك زن باشد، هركس ميخواهد باشد، باشد."
ولي جداً اگر همسر شکسپیر يك زن خوب و ايدهآل برايش بود، شايد من و شما الان كسي به اسم شكسپير هم نميشناختيم. چون همه وقتش را پر می کردُ.
زندگي چقدر عجيب است. نه؟
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:
"من کور هستم، لطفا کمک کنید."
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و جمله دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور . . .
شعر بالا از آن دو بيت شعرهايي است، كه خيلي دوست دارم. لطف اين شعر وقتي بيشتر ميشود، كه آن را با صداي آقاي افتخاري بشنويد.
جهت شنيدن آن ميتوانيد، اينجا را (585kb) كليك كنيد.
جدا از شعر زيبا و آواز زيباي آقاي افتخاري، يك زيبايي نهفته ديگري در آن هست، كه آن را هم خيلي دوست دارم. آن هم معني دوپهلوي شعر است. اين كه منظور شاعر از كسي كه قرار بي باده جان وي را مست كند، گم شده است، يا هنوز پيدا نشده است. و اين كه شيريني مستي وي را چشيده، يا نه، بلكه به دنبال آن است.
چون من فكر ميكنم، انسان تا خوبي و يا حتي بدي چيزي را لمس نكند، نميتواند به ماهيت آن دقيق پي ببرد. البته نه به اين معني كه هر چيز در اين دينا بايد توسط هر كس امتحان شود. نه، چون ما آدمها آن قدر وقت نداريم. اما وقتي صحبت از چيزي به نام عشق است، و اين كه همه به دنبال آن هستند، واقعاً چه تعريفي ميتوان از آن داشت.به هر حال، شاعر پارادوكس خيلي قشنگي را ايجاد كرده.
البته شايد از منظر عرفان جواب سادهتر و مشخصتر از اينها باشد. ولي مهم اين است و اميدوارم كه شما از شنيدن و خواندن آن لذت ببريد.
تا حالا فکر کردی:
گوسفندهای یک گله چقدر چوپانشان را دوست دارند؟
صبح که او را می بینند، با کلی شوق و ذوق از طویله می پرند بیرون. شروع می کنند به دویدن و با هم بازی کردن. از آنجایی که به چوپانشان اعتماد دارند، هر مسیری را که چوپان راهنمایی می کند، طی می کنند، تا به یک مرتع مناسب و پر آب و علف برسند. چوپان برای آنها، خدا، صاحب، رفیق و راهنمای غذا و آب است.
ولی نمی دانند، چرا این همه مورد لطف و محبت قرار می گیرند. نمی دانند برای چه می بایست فقط بخورند، بچرخند و لذت ببرند. وحتی تصور پایان شومی را که در انتظارشان هست را هم نمی توانند بکنند؟
زندگی رسم عجیبی است، نه برای آن چوپان. بلکه برای آن گوسفندی که هر روزش را با باز کردن درب طویله توسط آن چوپان عاشقانه آغاز می کند.
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت."
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "انتهاي فشارسنج را به ريسماني بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالا آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد.
ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر . . .

