تابستان سال گذشته در چند روز فرصتی بوجود آمد، رمانی از اسماعیل فصیح را بخوانم. از آنجایی خیلی اهل خواندن رمان نبودم سرسری کتاب را به دست گرفتم. کتاب چاپ قبل از انقلاب با کاغذهایی کهنه و نا مرغوب بود. داستان این کتاب در 4 صفحه اول چنان مرا جذب کرد، که 3-4 روزه کتاب را خواندم.
یکی دو روز بعد بود که شنیدم اسماعیل فصیح، نویسنده و کارمند بازنشسته شرکت نفت در بیمارستانی در تهران بستری و در حال اغما می باشد. شدیداً دوست داشتم به ملاقاتش بروم و این شخصیت را از نزدیک ببینم، متاسفانه فرصت نشد.
یک سال و اندی بعد، تقریباً همین یکی دوماه پیش، وقتی در کتاب فروشی ایی کتاب می دیدم، مردی کتابی که از این نویسنده به دست داشت، توجه مرا به خودش جلب کرد. مرد که متوجه من شد، کمی درباره کتابی در دستش صحبت کرد، گفت:
- این کتاب را خواندی؟
- نه، من فقط رمان "دل کور" را از ایشان خواندم.
- اگر تحملت زیاد، داستان جاوید را بخوان. داستانی مستند و واقعی از دردها و تحمل رنجهایی از پسرکی 14-15 ساله زرتشتی اهل یزد است، که 80 سال پیش در تهران به او روا شده است.
همینکه گفت داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و از آنجا که از رمان دل کور اسماعیل فصیح بسیار لذت برده بودم، کتاب را خریدم.
داستان جاوید، داستان پسرکی زرتشتی به نام جاوید از سال 1301 تا 1309 شمسی است، که در پی پدر، مادر و خواهرش از یزد به تهران راه می افتد. از همان ابتدای سفر، خواننده را به همراه به خود به راه می اندازد. کتاب یواش یواش چنان شما را جذب می کند، که هر چه به آخر کتاب نزدیک می شوید، ناراحت می شوید چرا به آخر کتاب می رسید.
جذابیت کتاب فارغ از شرح بیوگرافی شخصیتی نهیف در جسم، اما قوی در روح، به دلیل توصیف زیبا و بسیط از موقیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران ما در 80 سال پیش در همین تهران می باشد.
از آنجایی که معمولاً عادت دارم وقتی از کتابی یا فیلمی بر اساس واقعیت نوشته یا تهیه شده است، کمی تحقیق کنم. هر چه در اینترنت جستجو کردم، از خود شخصیت داستان، به اسم جاوید پورپیروز اطلاعات خاصی بدست نیاوردم. فقط این جستجوها باعث شد، بفهمم، از نویسنده داستانی دیگر به نام "تلخکام" منتشر شده، که راویتگر سال های پایانی عمر جاوید در حدود سال 1350 می باشد، که در بیمارستانی در لندن بستری شده است.
به هر حال به دوستان پیشنهاد میکنم، در صورتی از این نویسنده کتابی نخوانده اند، حتماً امتحان کنند.