تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها - برآمده از دل

زمان: ساعت 8 شب شنبه،
مکان: هتلی در شهر پراتو، ایتالیا،

نمی دونی چرا. ولی یک حس بهت میگه، امشب را باید خوش بگذرونی. آن هم بدون هیچ دلیلی. توت فرنگی های خوشکلی را که تازه خریدی، به آب می اندازی. بطری شراب انگور قرمز را باز می کنی. یک لیوان پر می ریزی. حالا مشروب، توت فرنگی، مشروب، توت فرنگی.
باز بدون دلیل یاد خواننده زن انگلیسی به نام دایدو (Dido) و آهنگ پرچم سفیدش (White Flag) می افتی.
با یک سرچ کوتاه در اینترنت، پیدایش میکنی.
حالا، مشروب، توت فرنگی، موسیقی، مشروب، توت فرنگی، موسیقی. بیش از ده بار به آهنگ گوش می کنی.
توت فرنگی ها تمام می شود، ولی سوالی که تمام نمی شود، همان چرای اول است. حتی در مستی هم نمی دانی چرا امشب این کار را میکنی؟

زمان: ساعت 10 شب همان شب
مکان: همانجا، در رختخواب.
 اینقدر سرخوشی حتی به پشه هایی که دور و برت برایت جشن گرفته اند، مانند هواپیما از بغل گوشت رد می شوند، هم توجهی نمی کنی. به خواب می روی. یک خواب عمیق و زیبای 5 ساعته. 3 بامداد در هوش و سلامت کامل بیدار می شوی. خارش جاهایی را که پشه ها زحمت بوسیدنش را کشیده اند را آغاز میکنی. سکوت محض را می شنوی. سکوتی را که هیچ گاه در تهران نشنیده بودی.

یاد عزیزانت می افتی.
خواهران، مادر و پدرت. یک دفعه به فکر می افتی، چند روز تا عروسی خواهرت مانده است. فکر می کنی در شب عروسی چه ها که نکنی. دلت می گیره، به خودت میگی، کاش مادر هم بود و عروسی دخترش را می دید. احتمال میدی، در شب عروس همه از او یادی خواهند کرد. اشک به چشمانت می آید.

نیمه شبی را که همین عروس خانم به دنیا آمد و تو سه سال و نیم بیش نداشتی به یاد می آوری. برای اولین بار او را در حوالی همین ساعت 3 بامداد به اتفاق پدر در بیمارستان دیدی. اولین گریه خواهرت در خانه به یاد می آوری. گریه ای که با تمام توان فریاد میزد. بعد، تصویر چندش آور سوراخ کردن گوشش را به یاد می آوری. به یاد می آوری، پرسیدی که چرا گوشش را سوراخ می کنید، بهت گفتند، دختر برای خوشکلی باید گوشواره بزند. به یاد می آوری، از گوشواره متنفر شدی، چونکه خواهرت را به گریه انداخته بود.

اولین عکسی راکه با او گرفتی به یاد می آوری، وقتی او هنوز در قنداق بود و تو نمی توانستی به خوبی در بغل نگهش داری.در آن هنگام اگر مادر کمکت نکرده بود، حتماً از دستت می افتاد. عکس را در کنار درخت موز خانه قبلی، ایستاده بودی که مادر گرفت.در زمان عکس تقریباً 4 سال داشتی، ولی تمام آن صحنه را به خوبی به یاد داری. شاید بخاطر اینکه او، اولین انسانی بوده است که توانستی از زمین بلند کنی و بغل کنی. اینقدر تصویر ذهنت برایت واضح است، که حتی مدل لباس مادر، نوع دوربین و حتی ساعت عکس را به خاطر داری.

به یاد می آوری، وقتی 7-8 سالت بود، و او 3-4 سال بیشتر نداشت و مادر به حمام می رفتید، چقدر تلاش می کردی حواسش را پرت کنی، تا گریه نکند و مادر حمامش کند. به یاد می آوری، وقتی کمی بزرگتر شدی و بهت گفته شد، اگر به دختر نگاه کنی، دیگران هم به خواهران تو نگاه می کنند و تو هیچ گاه با دختری در دوران نوجوانی یا جوانی نه ارتباطی داشتی و نه نگاه هیزانه ای کردی.

شاید خیلی کم به زبان آوردی، ولی هم تو می دانی هم آنها که خیلی دوستشان داری. می دانی، حرف زدن با آن ها حتی بیدار کردن آنها از خواب با اذیت در بعدازظهرها یا صبح های جمعه برایت دوست داشتنی است.

آرزوی خوشبختی و سعادت برای هر دوی آن ها می کنی و چشمان را دوباره می بندی، شاید که دوباره خواب به سراغت آید.

زمان: 5 بامداد
هم مکان.

هنوز بیداری، و از شنیدن سکوت یک شب بهاری لذت می بری که بانگ خروس های چند خانه در نزدیکی محل اقامتت بلند می شود. متوجه می شوی، زبان خروس های ایتالیایی با هم نوعان ایرانیش کمی اختلافاتی داری. خدا را شکر میکنی که یک خروس ایرانی قاطی مرغ های اینجا نشده است، چون مسلماً مرغ های اینجا زبانش را نمی فهمند و برای خروس بیچاره مشکلاتی به وجود می آمد.

لبخندی می زنی و چشمانت را می بندی.

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 19 توسط فرهاد