- آقا یه دیزی لطفاً
= بفرما بشین.
. . .
صاحب قهوه خانه، جلوی مشتری کمی آن طرف تر، یک قاشق و هاون استیل زیر آب می شود. یک کاسه استیل قدیمی، که قوس کف کاسه باعث عدم ایستادگی کامل آن می شود، روی میز مشتری می گذارد.
= پسر بدو یه سرویس برای آقا بیار.
= آقا پیاز هم میخوری؟
- آره یدونه بگذار. مرسی.
ظرف دیزی، یک نارنج از وسط بریده شده، نان بربری یک قاچ از یک پیاز بزرگ دیگر چیزهایی بود که بر روی میز قرار گرفت. صاحب قهوه خانه، با یک عنبر دست، ابتدا آب دیزی را در کاسه می ریزد. جلوی مشتری می گذارد.
- آقا دست شما درد نکنه.
= نوش جان.
مشتری با اشتهای فراوان، شروع به خوردن می کند. ابتدا با سر قاشق آب را کمی مزه می کند. خوشمزه است. بعد با سرعت زیاد، نان بربری را خورد می کند. هنگام خوردن کردن نان، ناگهان به یاد می آورد، که دستانش را نشسته است. آخر عادت دارد، همیشه قبل از غذا دستانش را بشورد. به خود می گوید، اشکال ندارد، یه بار هم نشوریم. مگه چی میشه.
یکی از نارنج ها را بر می دارد، می فشارد، همزمانی که آب نارنج در می آید، چند هسته نارنج هم در می آید، اول می خواهد، با نوک انگشتش، آن هسته ها را جدا کند، اما چون دستانش را نشسته بود، منصرف می شود. می گذارد، هسته ها به داخل ظرفش بیافتند.
دیزی را مزه می کند، بسیار خوشمزه شده است، مخصوصاً بعد از اضافه کردن آب نارنج. با اشتها شروع به خوردن می کند. در هنگام خوردن، با دقت، محتویات قاشقش را بررسی می کند، تا مبدا، هسته های نارنج را قورت ندهد. مقداری که از آب کاسه کم می شود، مابقی مخلفات دیزی را به کاسه اضافه می کند. نخود های زیاد، مقدار مناسبی گوشت قرمز، با پیاز. در همین حین، ناگهان جمسی با رنگ تیره را در غذا می بیند، اول فکر می کند، شاید سبزی باشد، بعد فکر می کند، شاید هسته نارنج باشد.
خم می شود، به دقت نگاه می کند. میبیند، سوسکی با جثه ای ظریف، که به علت حرارت زیاد، مرده است. حرارت تا به آنجا زیاد بوده است، که حتی محتویات شکمش خالی شده بود.سوسک بیچاره.
- آقا، یه لحظه اینجا بیا.
= چی بیارم آقا؟
- هیچی، فقط بیا اینجا.
= جانم، چی شده؟
- یه نگاه بنداز، ببین چی شده؟
= چیه؟ یه تیکه سبزیه دیگه؟
- سبزیه؟؟! خوب نگاه کن.
= آقا اشکال نداره، بیا یکی دیگه برات میریزم.
- نمی خوام. چقدر میشه؟
= نه بشیند لطفاً، یکی دیگه براتون بریزم. پسر بدو یکی برای اقا بریز.
- داد می زند." نمیخوام، آقا چقدر باید بدم."
= هیچی ، بفرمایید، برید شما.
من هم از عصبانی از قهوه خانه بیرون می آم، کمی عصبی، با یک احساس بد. فکر می کنم، در درون معده ام، چیز کوچکی به پرواز در آمده است. هر لحظه احساس می کنم، بالا خواهم آورد. یک نیم ساعتی به همین وضع می گذرد. بعد از مدتی حالم بهتر می شود و فراموش می کنم.
اتفاق بالا، امروز در قهوه خانه ای در شهر ساری در یکی از بهترین محله های شهر رخ داد.